تبليغاتX
باران احساس
 

    می گه :

-   دستام بوی آب می ده،

     ببین،

     رنگشم عوض شده،

     شکل انگشتامم تغییر کرده،

     انگار بزرگتر شده!

     فکر می کنی علتش چیه؟؟

 

    یه نگاهی به دستای اون کردم،

    یه نگاهی به دستای خودم،

    هیچی نفهمیدم ...!!!

 

( باران ) – شهریور 88

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 19:18 |
 

« رنگین کمان »

 

قطره های آبی طراوتت،

روی گونه هام می چکه :

تاپ ، تاپ ، تاپ ...

زمزمه های صورتیِ محبتت،

توی گوشام طنین میندازه :

. ، . ، . ...

گرمیِ سبز دستات،

توی دستام جوونه می زنه :

. ، . ، . ...

داغیِ نارنجیِ بوسه هات،

روی لبام می شینه :

. ، . ، . ...

رنگ یاسیِ چشات،

منو یاد ساحل لاجوردیِ خزر میندازه

و لبخند سرخابیو روی لبام حک می کنه .

                  

 

( باران ) – شهریور 88

 

 

+ نوشته شده توسط باران در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 7:24 |
 

" عشق نو "

 

یک شب

پا برهنه،

به کوچه ی دل دیگری ره یافتم؛

بیم داشتم ،

پیش نرفتم...

ته کوچه نوری بود؛

پیش رفتم ،

خاموش شد ،

بازگشتم  !
 
+ نوشته شده توسط باران در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 1:12 |

 

صدای پایت را می شنوم که از دوردست ها می آیی

آرام می شوم،

نزدیک می شوی،

نزدیکتر ...

چهره ات هنوز پیدا نیست

در دستت چیزی ست

( هرچه هست، از آن دورها برای من به ارمغان آورده ای.)

کفش هایم را می پوشم که به پیشوازت بیایم

هوا سرد است

روپوش پشمی ام را به تن می کنم

و شال گردنی که برایت بافته ام،

به همراه می آورم،

برای تو.

نزدیکتر می شوی،

هنوز چهره ات پیدا نیست.

پیش می آیم

به پیشوازت

با قدم هایی تند و نا منظم

ضربان قلبم تندتر می شود،

پایم به چیزی می خورد اما نمی افتم

تعادلم را از دست می دهم،

دوباره می یابمش.

اکنون

پس از سالها،

چهره ات پیداست،

دیدمت .

می خندی و آغوشت

مثل همیشه برای من باز است.

می ایستم

قلبم تندتر می زند

دستانم را روی زانوانم می گذارم

توان پیش رفتن ندارم.

می آیی

با چیزی در دست،

زمین می گذاریَش

و دستانت را ...

دستانم را از زانوانم بر می دارم

و به دور بازوانت می اندازم

دستان تو نیز،

چشمانم را به چشمانت می دوزم

چشمان تو نیز،

نمی توانم سخن بگویم

تو نیز،

و ...

"  بالاخره آمدی؟ "

این را من گفتم،

پس از لحظات طولانیِ سکوت و خوشحالی.

می گریَم، می گریَم و می گریَم ...

* * *                    

بالشم خیس است،

از اشک چشمانم

و رویای آمدن تو

که هر شب با من است .

راستی

نپرسیدم :

هدیه ات چه بود ؟

. . . 

 

( باران – اردیبهشت 88 ) 

 

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 و ساعت 2:56 |
 

« نخون ... »

 

شاید یه روزی که خیلی دور نیست،

از اینجا رفتم،

اما بدون تو،

بدون تو و هرچی که بهم دادی :

عشق، محبت، همدلی، صداقت ...

به این فکر کردی که این چیزا دیگه به درد نمی خورن؟

هی همو دوست داشته باشیم،

که چی بشه؟؟!

یادته یه روز گفتی بدون من نمی تونی؟

ولی می تونی!

هیشکی بعد رفتن عزیزش نمرده.

وقتی رفتم، پشت سرم، رد پاهامو پاک می کنم،

که دیگه دنبالم نیای ...

می خوای بیای چی کار؟؟؟

بازم عذابم بِدی؟؟

بازم باشی و نباشی؟؟

می خوام برم که دیگه نباشم،

هیس!

به قلبت بگو صداش در نیاد!

دیگه این چیزا منو راضی نمی کنه،

یا بیا و باش،

یا بذار من نباشم ...

 

                                

 

 

                     ( باران )

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 14:59 |
 

« حرف های بارانی »

 

سلام

اومدم یه خورده باهات حرف بزنم

فقط نپرس چرا...

ممنون که به حرفام گوش می دی .

یه روز صبح خیلی زود که مثل همیشه بیدار بودم و خیلی نا امید،

صدای آواز یه پرنده رو شنیدم،

اونقدر منو مسحورِ صداش کرده بود که احساس کردم تموم دنیا مالِ منه !

با خودم گفتم : « لابد این یه نشونه از طرفِ اونه. حالا که منو اینقدر نا امید دیده،

 با صدای این پرنده، می خواد که منو به دنیا برگردونه.... »

خیلی آروم شده بودم،

و معتقدتر از قبل ...

 

چند روز پیش باز ناامیدی اومد سراغم،

شروع کردم به گریه کردن که یهو چشمم به کتاب دعا افتاد،

برِش داشتم،

گرفتم تو بغلم و سعی کردم گریه نکنم،

خوابم برد

و خواب عجیبی دیدم،

خواب یه فرشته ی کوچولو،

که کنارم نشسته بود،

شروع کرد به بال زدن،

منم پاهای کوچیکشو گرفتم و باهاش رفتم سمت آسمون،

ولی همین که به ابرها رسیدیم،

منو نگاه کرد و برگردوند سمت زمین و کنارم نشست

و من خوشحال از اینکه اونو دارم ...

وقتی بیدار شدم،

حس عجیبی داشتم،

عجیب تر از شنیدن آوازِ اون پرنده ...

 

 

                 ( باران )

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 و ساعت 4:36 |
 

« در بند »

 

زبانم لال شد

 از بس که فریاد نکشیدم،

چشمانم کور شد

 از بس که نادیدنی ها را دیدم،

و گوش هایم نیز

کر شده اند،

زیرا

ناشنیدنی ها زیاد است !!!

خواستم فریاد بکشم،

ولی ترسیدم،

از بس که مرا می پایند.

در این چهار دیواری،

خوب بودن سنگین است،

حقیقت ننگ است

و من

سر تا پا

محکومم.

 

                      ( باران )

 

+ نوشته شده توسط باران در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 0:15 |
 

                           « کل چگونه می تواند در جزء باشد »

 

در خانه ی نقاشی سان پوئولویی در نیویورک ملاقات می کنیم.

از فرشته ها و کیمیاگری حرف می زنیم.

بعد سعی می کنم برای مهمان های دیگر این نظریه ی کیمیاگری را توضیح بدهم که:

 همه ی ما تمام جهان را درونمان داریم و مسئول آنیم.

با کلمات کلنجار می روم، اما نمی توانم خوب توضیح بدهم.

نقاش که آرام گوش می دهد، از همه می خواهد از پنجره ی استودیوی او بیرون را نگاه کنند.

« چی می بینید؟ »

یکی جواب می دهد: « یک خیابان در گرینویچ ویلیج. »

نقاش کاغذی را روی شیشه می گذارد و خیابان را دیگر نمی بینیم،

بعد با قلم تراش مربعی در کاغذ در  می آورد.

« حالا از اینجا نگاه کنید، چه می بینید؟ »

یکی از مهمان ها می گوید: « همان خیابان را. »

نقاش چند مربع دیگر در کاغذ در می آورد و می گوید:

« هرکدام از این مربع ها تمام خیابان را در خودش دارد،

ما هم تمام کیهان را در خودمان داریم.»

همه ی حاضران برای این تصویر زیبا از مفهومی پیچیده، دست می زدند.

 

Click for Full Size View

 

( از کتاب "چون رود جاری باش" نوشته ی پائولو کوئلیو )

 

 

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 2:29 |

 

 بخونید و لذت ببرید :

 

 « زیباترین قلب »

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و

 همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

 مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست.

 مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند :

 قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.

 قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و

 آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند

 براي همين گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

 در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود،

 مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه

 چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛

 قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما

 من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم.

 هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،

 من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه

 به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند

 گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛

 چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

 بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما

 آنها چيزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند.

 گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند

 و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند،

 پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد

 به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بيرون آورد

 و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

 در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت ..

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود

 زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...

 

 

( با تشکر از محمدرضای عزیز )

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 2:28 |
 

. . .

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پرِ دوست،

بر درش برگِ گلی می کوبم،

رویِ آن با قلمِ سبزِ بهار می نویسم :

« خانه ی دوستیِ ما اینجاست»

تا که سهراب نپرسد دیگر

«خانه ی دوست کجاست؟»...

 

« 29 بهمن، روز " سپندارمذگانروز" عشق ایرانی" گرامی باد.»

 

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 1:10 |